
دي خودمن او كه تاج سرمن تو دل من مث خدا دي خودمن او كه سيم كل مي زنه سيم به ولا دي خودمن او كه لالي مي خونه تا بشينه خو تو چيشام چوشي و شرو و لالايي و بي در و بلا دي خودمن او كه شو تا دم صبح هي شمدم مي كشه ريم يا زمستون لحافش مي كشه با دست طلا دي خودمن او كه هي درد مونو مي كشه ري درد تنش رود رودش چه كنم دست به دامان خدا دي خودمن سيل در مي كنه تا كي برسه زنگ صدام يا صدام مي كنه با جون و جلا دي خودمن دي تو عاشق تر هر ليلي و هر مجنوني اوكه سي لحظه ديدار كنه عشق و صفا دي ...
ادامه مطلب
به آزادي و جبر اين روزگار به سنگي و دردم تو آيينه باش بهنيلم چو افكند جبر زمان به فرعون قلبم تو آسيه باش سيد محمد امين فرهي 95/7/15 شيراز...
ادامه مطلب